![]() |
![]() |
|
| رازهــــــاي آيينـهاي كـه شعـــر ميگويــد |
|
دوستاني كه در ديدن صفحهها و بخش نظرات مشكل دارند ميتوانند مرورگر فايرفاكس را از اينجا دانلود نمايند. همچنين در صورت تمايل ميتوانيد نظرات خود را به آدرس ايميل كه در بخش اطلاعات وبلاگ قابل دسترسي است ارسال نماييد تا از طرف شما سروران به امانت منتقل گردد. با احترام مهران سيدي 1 وقتي كابوس هاي من قد كشيدند خدا را سر بريدند در محراب و ناقوس را در حلقــوم خدا كردند اذان مكر ميخوانند اين موذنهاي دروغ و طبل بزرگ؛ زير ِ پاي ِ بريده ِ چپ از تجاوز چنين ميگفت: مريم باكره، خنجر حامله شد تير ماه هشتاد و هشت .......................... 2 هنوز هاي يك من درد را كه كشيدم دايره شد بغض را كه شكستم مثلث گير كردهام كنج مربع من دلم مستطيل ميخواهد خسته از هذلوليها واكنش آخر بودم بنگ بنگ خط مستقيم چه حالي دارد پشت نهنگي كه "ما" "من" صيد ميكرديم بيضي كشيدهام كه ابروي يائسهاي نشود سيمرغ فاحشهاي در رگبار و آيينهاي؛ حكمش نشود يك تبعيدي در خورشيد تجاوز متن به يك دريا صدفي بود كه سر سفره هم جان داشت اينك به ديار ِ زنان ِ رنگ پريده و جنينهاي ِ بيپدر لعنت نفرست؛ نگاه كن اين متن، شهرِ بيتو را هنوز، سه نقطه ميكارد . . . بيست و نهم ارديبهشت هشتاد و هشت ديدگاه سروران گرامي *********
كوروش همهخاني
جای دوری نشسته ام که جز نقش خیال دوست هیچ منظری منورم نمی کند .اما برای مهران مهمان نواز به عیادت کلمات اش آمده ام که بسی زخم در آن کاشته است. شعر اول ات آنقدر استخوان سوز است که در کابوس ها ی این روزگار تلخ از قد و قواره ام شعله می کشد .و نفرینی بر می تابد که به قول لورکا از خنجر اش گل بر نمی تابد که همانا حامله اش می کند تا به کشتن نور نظاره کنیم و در مفهوم دیو نو سوسی اش : تمام دستگاه عاطفی را برانگیخته و تیز می کند آنچنان که تمامی وسایل ِ بیانی خویش را یکباره بیرون می ریزد و دگر گون کردن را به میدان می اورد .این درد جانسوز چیست که شاعر را به وجد محراب و حلقوم و موذن به تجاوزی، نظاره گر کرده است که حتا مریم را این چنین حامله ی این روزگار تلخ به حیرت وا داشته است.با کابوس تو هر مخاطبی قد می کشد و با سر ز خجل ات این روزگار در خود فرو می رود و به قول بودلر :هنرمند واقعی کسی ست که طبق آن چیزی که می بیند و حس می کند هنر خود را می آفریند. و اما شعر دوم :از شاعری درد کشیده می گوید که درد در درون اش به شکل دایره می چرخد و بغض را چمباتمه می زند که در راس سه ضلع قرار می گیرد برای امتحان در تاریکی بنشنید سایه ی شما گویا می شود.شاعر در کنج کدام قفس چهار دیواری برای خود درست کرده که نمی تواند این دل عاشق را به شکل مستطیل آنچنان بکشد تا در راس ِخطی صاف، هذلول بیان خویش را روی صافی کاغذ رسم کند !در این آینه ی محدب ِ بیضی ست که خود را با سایر مردم به حکمی ازلی به تبعید خورشید می برد .تا در تجاوز دریا صدفی شود آنچنان درخشنده که سفره ها را رنگین کند.شاید بسترش صدف خالی یک تنها یی ست که در بازتاب زنان این مرز و بوم با لعنتی نفرین شده ،تنها چند نقطه ی خالی را سبز کند. این شعر یک بازبینی رونما دارد و یک ژرف بینی تاویلی که علت را بر معلول مقدم می دارد .به قول لویناس بزرگ ترین فیلسوف اخلاق ِ قرن بیست : در چهره ی این شعر تقدسی وجود دارد که امر واجبی را به مخاطب نشان می دهد یعنی تقدم دیگری بر من ، در این رویا رویی من با چهره ی کسانم به این نتیجه می رسم که من برای دیگری هستم و دیگری بر من تقدم دارد به تعبیری بودن برای دیگری یعنی مسئول بودن در قبال آزادی دیگران. شاعر در این شعر شهر را کم کم خالی از عشاق می بیند.و در صراحت بیان خویش سه نقطه را می کارد که آغاز واکنشی ست نسبت به وقوع حوادثی که نظارگرش بوده است. با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقدیر کنم دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم زبان نو و مدرنی که در این شعر بکار برده شده ، خاصیت معنا را دو چندان کرده است .و تاویلی را بر می انگیزد تا در بیت ها ی افقی و عمودی با شعری درفشان مواجهه شویم و شهری را به تماشا آوریم که شاعر اش لعنت اش را بصورت تصویری!! و فوق العاده درخشان به رویت آورد .سه نقطه را بر می دارم و به عنوان یک مخاطب سه کلمه می کارم .تا بر دایره ی دلش از غصه غباری ننشیند.(عشق ، عشق می آورد) رفیق نگاه کن هر زنی قهرمان اصلی زندگی خویش است! با عشق وفروتنی ......................... جناب همهخاني، كوروش بزرگوارم از اينكه در "دورهايي كه نزديك است" و "خلوت خيال دوست" من را قابل دانستيد و ساحت قلم را بر من نوراني و متذكر شديد، سپاس ويژه دارم. جز اينكه بگويم از اين همه بذل توجه شما به خود ميبالم چيز ديگري نيست كه صداقتم را نشان دهد. پندهاي فراواني بود كه برداشتم و آنقدر فهميدم كه بيتملق هنوز در باب انديشه و ادبيات چه راه سختي پيش رو دارم. باشد كه بياموزم با احترام و درود خالصانه مهران سيدي ***************************** پرستو ارسطو خدا را سر بريدند در محراب
......................... سركار خانم ارسطو دوست ارزشمندم ***************************** مينو نصرت دو سطر اول شعر علیه یک بینش جهانی است و قومی ، قبیله ای نیست و این قابل
تامل است و زیبا / منتها من هر بار شعر اول را میخوانم ، بی آنکه بخواهم
فعل را به زمان حال می آورم و رودخانه نرم و روان می شود . جسارتا اینگونه
: با ناقوسی در حلقومش ، خدا را سر می برند در محراب/ اذان مکر می خوانند
! این موذن های دروغ و ....پایان بندی موجز شعر اول بی نهایت پر محتوا و
جاندار است . و به نظر می رسد استفاده از کلمه ی تجاوز تعمدا صورت گرفته
است ، چون شعر بدون این کلمه با محتوای وزین اش خود محملی راز ناک است جهت
بیان آن . در شعر دوم هم همان حالت است و همان محتوا در فرمی دیگر و بازبان ملموس هندسی ، چیزی که توجه مرا جلب میکند در این دو شعر ، پرداختن به واژه ی تجاوز در بعد ی زنانه است که البته این بعد رایج است و شیوعی دیرینه دارد . شاید دوست داشتم آن را در بعدی جهانی بشنوم که شامل دو نیمه با هم می شود ، همچنانکه شده و می شود .پرداختن به این وجه کلمه یقینا شعر ها را بدل به پیکر واحد و رنج دیده ی انسان معاصر مقابل چشمان مخاطب عریان می کرد ، ضمن آنکه شرح رنج مشترکی بود ، رنجی که مختص انسان است فارغ از جنسیت اش . از خواندن هر دو شعر یک لایه در خود فرو رفتم . سلام و سپاس سركارخانم نصرت بانوي مهربان شعر از اينكه بار ديگر درس بزرگي را به من هديه داديد سپاسگزار و قدرشناسم سخن ديگري نميگويم كه لذت درس امروز كه هميشگي شد را فراموش نكنم استاد؛ ممنونم با درود و احترام مهران سيدي ***************************** عه تا
سلام
با تشکر از جناب اقای سیدی بابت زحمتی که در انتقال نظر ایمیلی بنده به ستون کامنتینگ وبلاگ متحمل می شود امیدوارم به کمک دانش نرم افزاری که دارد هر چه زودتر مشکل کامنت گیری وبلاگ را حل کند
دو شعر با دو ساختار تقریبن متفاوت در صفحه نخست این پست جناب سیدی
قابل مشاهده است .دقیقن نمیدانم انتخاب این دو سروده با توجه به تفاوت سطح
و سازه ای که دارند ارادی و از روی تعمد است یا تصادفی کنار هم آپ شده
اند. اما در هر دو حال خوشحالم که این دو سروده در جوار همند چرا که تفاوت
ساختاری و قدرتی که در انتقال مفاهیم انها نهفته است کاملن مختلف است و
بنظر می رسد هر کدام از این سروده ها برای ایجاد ارتباط با یک دسته ی خاص
از مخاطبین اختیار شده اند .چنانکه اثر نخست (وقتی کابوس های من قد
کشیدند) سروده ای سرراست و معناگراست که بدون پیچیده گیهای متداول و فقط
به لطف تکیه بر انتقال حس و عواطف در پی تقدیم التذاذ شعری و نقل بار
مضمونی به مخاطب عامی چون من است. در حالی که اثر دوم (بزعم من) سروده ای
پیچیده و معما گونه است که گیرودار کشف معانی و تاویلها در آن فرصت ایجاد
ارتباط و کسب التذاذ و آرامش ذهن را از مخاطب میگیرد و خستگی ناشی از
کلنجار با کد گشاییهای ان دل و دماغی برای حال کردن با آن باقی نمیگذارد و
بدین لحاظ است که احتمال میدهم بدنبال ارتباط با مخاطب خاص باشد.
صرفنظر از انقطاع و پیچش خاصی که در گزاره های سروده ی دوم موجود
است بخاطر تعلق خاطر خاصی که به تمرکز روی کیفیت یک اثر (بجای پردازش نیمه
ناقص به چند اثر) دارم از ظرفیت شعری و توجه به محتوای( وقتی کابوسهای...)
می شوم
سه سطر ابتدایی شعر را گزاره های عاطفی - خبری تشکیل میدهد و مخاطب
همراه حس نهفته در انها بی که نیازی به چالش چندانی با معانی داشته باشد
پیش میرود . بطوریکه عمده ترین حرف شعر نمودن این معناست که تحت لوای
آیین (بدون توجه به این یا ان دین خاص) فریب اغاز می شود و ارزشهای مطروحه
و نمادهای ادیان اعم از ناقوس و محراب به مسلخ می رود .ارتکاب جرم خداکشی
و خفه کردن خدا بوسیله همان شئی انجام می شود که نشانه و نمادی خدایی در
آیینی خاص مثل اسلام یا مسیحیت است . از سطر چهارم فضای شعر ناگهانی و در
شیبی نسبتن تند تغییر میکند و صحنه ی یک تشریفات نظامی مثل جریان رژه ی یک
دسته ی نظامی تصویر می شود که اشاره به پای بریده حال و هوای سان نظامی را
دیگر میکند بلافاصله پس از این سطر عبارتی خبری بدون اشاره ی دقیق به
کیستی فاعل جمله و تنها با اکتفا به سوم شخص مفرد "او" معرفی میگردد خبر
که بعنوان اخرین سطر پایانبندی شعر را در بر می گیرد این است : مریم باکره
خنجر حامله شد. این جمله نهایی اعاده حیثیتی از یکی از ادیانی است که
پیشترخود وسیله ی اعمال جنایت علیه خدا واقع شده بود.
وعده ی شعر با اوردن این جمله این است که واکنش شخصیت نمادین مذهبی به این جنایات وعده ی انتقامی است که با تولد طفل مریم گرفته خواهد شد نا گفته نماند پایانبندی می تواند به نحو شدیدی لایه مند باشد و یکی از ان لایه ها نوید ولادت خنجری از رحم مریم که بی شک علیه جنایت کاران بکار خواهد افتاد و معنی هم پهلویی که می شود گرفت تجاوز در حق مریمی است که وقاحت و ظلم عمل منجر به ابستنی از خنجر می گردد اتفاقی که وقوعش را به کرات در همین اجتماع ایین مدار خود شاهد بودیم. با احترام
جناب عهتا؛ استاد بزرگوارم از اينكه جسارت كردم و طلب نقد آموزنده شما را با اين شيوه نمودم؛ پوزش ميخواهم و از اين نقد ارزشمندي را بر اين دو شعر قلمي كرديد سپاسگزارم و قدردان. درسهايي بود كه برداشتم و كماكان منتظر نقدهاي ارزشمند سروران گرامي با احترام و درود خالصانه مهران سيدي ***************************** لادن جمالي و ناقوس را در حلقــوم خدا كردند
مهرانی که من می شناسم لادن جانممنونم براي بيان نظر دلگرم كننده و ابراز لطفت نسبت به شعرها
همين
كه آمديد سپاسگزارم و البته شكسته نفسي كرديد، شما منتقد خوبي هم هستيد و
نيز شاعري ارزشمند و همينطور به خاطر شناخت از اشعارم قطعا راهنماييهاي
ارزنده شما مثل هميشه كمك بيشتري خواهد بود كه بي نور سخت بيتصويرم
با درود و احترام مهران سيدي ***************************** علي فتحي مقدم در
این دو شعر دردی را خواندم که روح آدمی را در خلوت کلمه تهدید می کند
بغضی شکسته که در قالب شعر کرامت انسانی را فریاد که هیچ نعره کشیده است
.زبان در این دوشعر به شخصی بودن خود مشروعیت داده به این دلیل که معتقدم
زبان شخصی شاعر باید ریشه در رنج ها و شادی هایی داشته باشد که او در
برخورد با پیرامون بر خود تحمییل می بیند و اصولا شاعرانی که رسالت هنری
کلامی خود را شناخته باشند دست به تعالی بخشیدن روح بشر می زنند .ومهران
از دردی نوشته که درد این روزهای سرزمین مادری اش بود و متعهد به سرنوشت
همنوعان خود دست به آفرینش ادبی زده است. سطرهای ماندگاری را در این دوشعر
خواندم که واقعن تکان دهنده بود : از تجاوز چنين ميگفت: مريم باكره، خنجر حامله شد یا اينك به ديار ِ زنان ِ رنگ پريده و جنينهاي ِ بيپدر لعنت نفرست؛ نگاه كن اين متن، شهرِ بيتو را هنوز، سه نقطه ميكارد نمی دانم چرا همیشه ی نسل امروز آرزوی مرگ می کنند ؟اما خوب می دانم که تن ندادن به ظلم و بی تفاوتی ست که شاعر مرگ را در این شعر برای خود ترجیح داده است:من دلم مستطيل ميخواهد.... مهران عزیز در غم قلمت شریک شدم و در کنج سوخته ی دل نازک ات گریستم رفیق.. ... علي جان پيراهنم را خيس كردي، رازهايي است كه بغضي ساكت؛ پاسخش است براي بودنت و آمدنت ممنونم اين مدت آروزي خواندنهايمان را ميكردم اين متن، شهرِ بيتو را هنوز، سه نقطه ميكارد درود و ارادت صادقانه مهران ***************************** حسين صولتي - يه رهگذر با درود .. به دوست شاعرم ممنونم حسين جان از نگرش عميق شما، در باب موضوع مورد اشاره شما بايد به
تفصيل گفتگو كرد. آن ريشه "فرو رونده" حاصل بذري است كه به خواست كس نبوده؛
كه طلب غم كه كند؟ *****************************
سميه طوسي سلام آقاي سيدي هر دو اثر ارزشمندتان را خواندم .اثر اول ؛ حتي از همان ابتداش (نامش) دل مخاطب را مي لرزاند.بسيار هنرمندانه در قامت كابوس كه اتفاقن كابوسهاي بلندقامتي هم هستند ؛ مخاطب را به بهت كشانده ايد . اثر فوق العاده محكمي است .حامله شدن خنجر ؛ ضربه نهايي و محكمي بود كه پايان بندي ِ فوق العاده اي را رقم زده است . در اثر دوم فضاهاي هندسي اي را كه به تصوير كشييده ايد بسيار پسنديدم . هر چند انتزاعي بود ولي مخاطب با ان ارتباط برقرار مي كرد ... جسارتم را ببخشيد .آمدم دعوتتان كنم براي خوانش چند كار سپيد .نمك گير قلمتان شدم . بروزم و منتظر نظرات ارزشمندتان ... با احترام پشت نهنگي كه "ما" "من" صيد ميكرديم .... لعنت نفرست؛ نگاه كن اين متن، شهرِ بيتو را هنوز، سه نقطه ميكارد . . . دوست عزيز، خانم طوسي گرامي از اينكه اشعار مورد توجه قرار گرفت خوشحالم و البته منتظر نقدهاي حتي گزنده همگي عزيزان به زودي براي خوانش شعر شما مي آيم با احترام مهران سيدي *************** |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:54 توسط مهران سيدي |
|
|
و جايي كه درختان ِ نان ِ خشك ميرويند پرندگان ِ مرده، آواز شانههايم را بالا مياندازم به سمت ِ بيجهت در شب يك چهارشنبه دو راهي بودن و بودن راه تويي؟ راه منام؟ بالشم هر شب گـِـل بس كه بوسههايم را خاك خورده؛ خستهي خسته در شب يك چهارشنبه نفس كم، عشق دم و من، ميان دو گل مانده كه ببويم يا كه ببوسم در باراني كه مي آمد در شب يك چهارشنبه من پشت ِ پنجره خيس شدم پوستم را در آوردم زير خورشيد يك ماه، پهن در شب يك چهارشنبه تشنهام قمقمه عسل را سر ميروم برف هم ميباريد عكس تو را ديدم شهر را شخم زدم در شب يك چهارشنبه رازهايي بود يكساله شراب سينهات هر روز، جراحي گريههايت، آب ِ انار بغض اشتياق و يك سلام در شب يك چهارشنبه كولهپشتيام هنوز خالي دفتر نقاشيام، بيبرگ راه سبز هنوز پر مه سوال اين بود از كجا آمدي در شب يك چهارشنبه در روزگاري كه رحمها فقط جفت ميزايند من عشق را بي مادر در اتاق زايمان ماهيها سزارين كردم در شب يك چهارشنبه اين را خوب ميدانم هفتههاي من تمام ميشوند رو به آيينهاي در حوالي ترديد شايد در شب يك چهارشنبه ................ مهران سيدي چهارشنبه، نهم ارديبهشت هشتاد و هشت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:13 توسط مهران سيدي |
|
|
آري اي دوست خوب بودن خوب است ولي اگر از ياد ببريم اندوه زمان و نگوييم از دردها و مرور نكنيم هجوم ِ تلخ ِِ واژههاي ِ يخ زدهي ِ يك ترانهيِ وحشي را چه كسي ميداند شايد چون ساقهي هميشه خشكي باشيم آري اي دوست خوب است فراموش نشود عكسهايي يادگاري از لحظههاي تدفين يك تنهايي و بغضهاي خسته و سربستهي يك آيينهي زخمي و غمگين را كه فقط سوخت و ريخت و شكست آري اي دوست خوب است فراموش نشود لحظهي تحويل سال دگر و نيمنگاهي از پس پرده به كردارِ ِ قطاري ِ بيپرواي ِ دل بختبرگشته كه واگن به واگن پي ياري ميگشت چون كلاغي سر به هوا فقط پـي ِ تكه پنيري فاسد باشيم و از خود آرام رو به آيينه پرسيم چه كسي قايق بي پارو ميخواهد و دلگير نشويم از سيل كه چشمهايي است بغض تركيده و طوفان را ملامت كه نشايد كه نسيمي است تيمم كرده آري اي دوست خوب است فراموش نشود رقص قاصدكي دم مرگ را كه با باد، پنهاني چنين ميگفت لحظههايت شيرين روزهايت به عشق آذين نفست هميشه كوبنده و مهرت هميشه برقرار باد آري اي دوست نوروز تو پيروز و هر روز تو نوروز ....................... مهران سيدي اسفند سال هشتاد و هفت سالي كه آيينه سخت شكست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 15:3 توسط مهران سيدي |
|
|
در نقطهاي از اكنون زمان
من شايد سي سال پيش
به تكاپوي ديدن پشت اين كوه
دست از جيب در آوردم
و سنگ بود كه از من
بر من رو به آيينه روان
و چه سود كه تو خنديدي
آنگاه كه ميگفتي
اين تجربهاي بود
. . و ما هنوز هم، ساعت رفتن را
. . . . مهران سيدي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 22:20 توسط مهران سيدي |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تمامي حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ به مهران سيدي تعلق دارد
|
| پیوندهای روزانه |
|
دفتر طراحي گرافيك مهران سيدي/ استديوي طراحي ويرا يك پزشك آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر ادبيات داستان طراحي گرافيك |
|
RSS
|