|
شعر و يادداشت هاي مهران سيدي
|
راههاي جمع
راههاي بسته
راههاي نيامده
كوه ها كه بلند ِ به غم
تيرگي كه هنـوزهاي ِ به مـاه
سرزمين كه سر ِ زمين سوخته
پيچكي است بودن، از ِ بودن
پي سرودي از سكوت ِ به ما سكوت
در رصد رسيدن اندوه به لب
كشف دوباره ي بود مي رسد
چشم كه خورشيدش مي رسد به ماه
.
.
.
مهران سيدي
8 / 6 / 90

عكس: انی لبوویتز
Annie_Leibovitz
1
وقتي كابوس هاي من قد كشيدند
خدا را سر بريدند در محراب
و ناقوس را در حلقــوم خدا كردند
اذان مكر ميخوانند اين موذنهاي دروغ
و طبل بزرگ؛ زير ِ پاي ِ بريده ِ چپ
از تجاوز چنين ميگفت:
مريم باكره، خنجر حامله شد
تير ماه هشتاد و هشت
..........................
2
هنوز هاي يك من
درد را كه كشيدم
دايره شد
بغض را كه شكستم
مثلث
گير كردهام كنج مربع
من دلم مستطيل ميخواهد
خسته از هذلوليها
واكنش آخر بودم
بنگ بنگ
خط مستقيم چه حالي دارد
پشت نهنگي كه "ما" "من" صيد ميكرديم
بيضي كشيدهام
كه ابروي يائسهاي نشود سيمرغ فاحشهاي در رگبار
و آيينهاي؛ حكمش نشود يك تبعيدي در خورشيد
تجاوز متن به يك دريا
صدفي بود كه سر سفره هم جان داشت
اينك به ديار ِ زنان ِ رنگ پريده
و جنينهاي ِ بيپدر
لعنت نفرست؛ نگاه كن
اين متن، شهرِ بيتو را هنوز، سه نقطه ميكارد
. . .
بيست و نهم ارديبهشت هشتاد و هشت

در نقطهاي از اكنون زمان
من شايد سي سال پيش
به تكاپوي ديدن پشت اين كوه
دست از جيب در آوردم
و سنگ بود كه از من
بر من رو به آيينه روان
و چه سود كه تو خنديدي
آنگاه كه ميگفتي
اين تجربهاي بود
و ما هنوز هم، ساعت رفتن را
مهران سيدي
يادِ آغاز به خير
دفتر مشق عشقم خالي بود
پر بود از رويا و خيال
پر از شكلك عروسكها
و پر از بادبادكهاي رنگي
آن يكي مال من است
سرمهاي، قرمز، نارنجي
.
در همين نزديكي
آبي
تمام آسمان من است
.
.
.
ياد آغاز به خير
من همهي رنگهايم
خود ِ بيرنگي بود
و حنا هم، هنوز نبود آنروزها
.
يادِ لالاييهای مادر به خير
يادِ لالايیهايي كه مرا زود خواب ميكرد
خوابم پر بود از دوچرخههاي پرشي
و مزرعهاي كه هميشه دست و دلش
از كبريت بيخطر دل من، ميلرزيد
و موزهاي كه مرا به تناسخ، دعوت
و من به تمامي اجدادم، پشت ويترين زمان
زبان درازي ميكردم
.
آري
اولين بار همانجا بود وقتي پفك ميخوردم
به خدا گفتم
آقـــــــا، سلام! ه
.
.
.
يادِ آغاز به خير
کودکیهايم چه شاعر بودم
و چه ساده حرف دلم
مرا زود رسوا ميكرد
نبود رمزي
نبود رازي
همين بود كه ميگفتم
همين بود كه ميخواندي
من هميشه شاعر خاطرههايم بودم
كه ز شب حرف شينش برجاي ماند
و به عين، چون عينيت اين لحظهي ماندن پيوست
و آخر هر چه كه سرودم، قاف از قافيه رنگ بباخت
.
آري
ياد آغاز به خير
ياد جيغ جيغهاي دخترك همسايه
كه با شيطنت ميگفت من گربه نيستم، موهايم را ول كن! ه
.
و سرخوش از رد ِ چشمان مادري
كه مرا به هزارتوي خوانش افسانهها ميبرد
سر از كوچهي كليسا در ميآوردم
و از كشيش بيچارهاي كه ديدن من برايش
رويت تجسد شيطان بود
با خنده عبور ميكردم
.
آري
ياد آغاز بخير
آخرين روزهاي بچهگيام
راز حق بشنيدم
و اين سه حرف را آرام بچيدم
عشق
.
و دفتر چهل برگي شعرهاي ننوشتهي من
چه زود شد
تمام
.
.
.
مهران سيدي
آبان هشتاد و هفت